تبليغاتX
خدایا اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرتهای عظیم بر روحم عطا کن لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عزیز بر جانم ریز حرف دل


(پیله...)

لالایی هام یادت نره...

وقتی به تو رسیدم ،هنوز در پیله بودی و من با تمام وجود انتظار تو را می کشیدم ،انتظار تولد یک عشق ،انتظار وجود تو و در خیالم با تو پرواز می کردم ،ولی آه چه سود که این ینتظار هنوز به پایان نرسیده و تو سالهاست که در پیله ای و من هنوز هم در انتظار گویی نفرین شده ام تا تمام عمر را در انتظار پروانه شدن پیله ای تو خالی صبر کنم ،پیله ای که می دانم هیچ وقت شکافته نخواهد شد ،اما این را هم به خاطر بسپار که تمام عمر را در حسرت یک لحظه ی دیدارت بودم و برای خواب آرامت لالایی خواندم،لالایی که از تمام عشقم و از اعماق وجودم نشات می گرفت و چه عاشقنه در انتظار پروانه شدنت نشسته ام  و این انتظار به پایان نخواهد رسید مگر با طلوع تو .....

                                      

                                      غریبه آذر 84 

2 نوشته شده در ساعت 17:30 توسط غریبه |

(حرف دل...)

(قول)

 

از همه زمینی یا، زمینی تر

چرا رنگ آسمون اون چشات

تو نگفتی سر قولت می مونی

چرا قولتُ گذاشتی زیر پات؟؟؟؟؟؟؟

می دونی وقتی بین دو نفر عهدی بسته می شه و دونفر به هم قول می دن که یه شروع تازه داشته باشن یه دنیای جدیدی تو ذهنشون درست میشه ،دنیایی که خیلی واسشون ارزش داره اونقدر واسشون مهمه که حاظر نیستن با هیچی عوضش کنن ،یه دنیای قشنگ و .........
اما حالا اگه یکی از این دو تا اون قول و عهدی رو که با هم بستن فراموش کنه و اون رو زیر پاش بزاره همون دنیای قشنگ میشه یه جهنم که تحملش محال ،یادمون باشه اگه با یکی دست دادیم و بهش یا علی گفتیم تا آخرش بریم ،بیاین از همین حالا به خودمون قول بدیم رفیق نیمه راه نباشیم ،آخه این روزا خیلی کم میشه کسی رو پیدا کرد که رو قولش وایسته و پای عهدی که می بنده واسته ،شایدم تقصیر ما نیست آدما فراموش کارن همه چی زود یادشون میره یا شایدم اصلا مگه نمی گن انسان جایز الخطاست ،فکر کنم همین باشه یا نه همه چی تقصیر روزگار و زمونست و و و ...... رک بگمت همش بهونست ،بهونه ای که ما آدما پشتش قائم می شیم و هر کاری که دلمون می خواد انجام می دیم  ،چرا یاد گرفتیم همش تقصیر رو بندازیم گردن یکی دیگه، چرا شهامت خودمونُ از دست دادیم ،اینا همش بهونست تا کارای زشتمون، پشتشون پنهون کنیم ،حالا فکر کنیم این کارم کردیم با این بهونه ها کارامون رو توجیح کردیم ،خودمونو چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ وجدان خودمون رو چی کار کنیم ،خودتو که نمی تونی گول بزنی ،چرا درون و بیرونمون یه جور نباشه ،بیا ،بیا یه رنگ باشیم و همیشه سر قولمون بمونیم تا پای جون سر حرفمون بمونیم، بیا ثابت کنیم میشه هنوز زندگی کرد ، بیا ثابت کنیم هنوز زنده هستیم ،بیا ثابت کنیم هنوز می تونیم دوست داشته باشیم ، بیا نشون بدیم هنوز هستیم...........

                                              غریبه آذر 84

2 نوشته شده در ساعت 19:50 توسط غریبه |

(نشونی...)

(نشونی)

من پی کدوم نشون بی نشون

تو چشات گم شدم و پیدا شدم

عطشم چند تا سراب سر کشید

که تو اشکای خودم دریا شدم.....

مردیم از بس رفتیم و نرسیدیم،دیگه خسته شدیم ،بریدیم ،آخه تا کی تا کجا باید رفت و رفت ،خداییش صبرم دیگه از دست ما کاسه صبرش لبریز شده ،کم آورده ،اما ما بی خیال ماجرا نمی شیم اونقدر میریم تا برسیم به آخرش!!! راستی کی می دونه آخر این ماجرا کجاست (اگه می دونین منم در جریان بزارین)

دنبال یه نشونی رفتم و رفتم اما انگار هرچی بیشتر میرم ،بیشتر ازش دور می شم ، من در خلیج چشمانت جایی ندارم ، اما به تمام مرواریدهای دریا قسم که لحظه ای از خیالت قافل نبودم ،اما انگار این خیال ،خیال مبدل شدن به واقعیت نداره نمی دونم چرا همه چیز برام سراب شده ،حال تشنه ای رو دارم که هر چی آب می خوره تشنه تر از قبل میشه وهیچ راهی برای رهایی از اینجا نمی یابم گویی محکومم تا تمام عمر اینگونه باشم و اگر این تقدیر من است ساده بگویمت خیالی نیست........

 

                               غریبه آذر 84

2 نوشته شده در ساعت 18:2 توسط غریبه |

(دلا امشب سفر دارم...)

سلام

 

سلام به همه دوستان عزیزم ،همه اونهایی که وقت خودشون رو می زارن و حرف دل رو می خونن و یه سلام ویژه خدمت نازی خانم که فکر کنم تازه به جمع خوانندگان حرف دل پیوسته منم به رسم ادب بهشون خوش آمد می گم و ممنون از اینکه گفتن اسم غریبه بهم می یاد،خوب این از این یه چیزه دیگه هم باید بگم اینکه یه 24 ساعت غیبت داشتم شرمنده همه دوستان خوب یه بسم الله بگیمو مطلب جدیدو شروع کنم ،والا یه نامه از یه دوست به دستم رسید که یه گوشش رو اینجا می زارم واستون به نظر خودم جالب و قشنگ از ایشون هم تشکر میکنم و از همه دوستانی که برام نامه می نویسن و اگر یه زمانی جواب نامه و پیغام شون رو ندادم بزارن به حساب کم حواسی من، خوب شروع می کنم...

 

 

به نام حضرت دوست

((از چشمهايت خواستم اويزان شوم اما نمي دانستم اشک هم روزي تمام مي شود بي

سبب نيست چنين فريادم بيگناه در دام عشق افتادم اگر احساسمو مي فهميدي قلبتو

دوباره مي  بخشيدي لحظه پايان اين ديدار را روز آغازي دگر مي ديدي اگه بيهوده نمي ترسيدي عشق را آنگونه که هست مي ديدي شايد اين لحظه غمگين وداع قلبتو دوباره مي بخشيدي.........  ))

 

هوالعشق

 

حرف دل

ظهر يك روز بهار،تو بمن گفتی در كوچه ی باغ ،زندگی سر شار از عطر بهار است و من ، بتو  از ریزش برگان درختان و ستمهای پاییز سخن گفتم  و از دست بی رحم طبیعت نالیدم که چرا هیچ چیز جاوانه نیست  و از پش هر بهاری خزانی پیداست که آرام آرام می آید و آن روز چنان محو تماشای تو شدم که گویی هیچ بهاری به چشمان من پایانی ندارد و تا زمانی که درخشش چشمان تو باقیست بهار جاودان است و زیبایی را پایانی نیست و من عشق را در چشمان تو دیدم و آن زمان بود که به خود بالیدم و آنقدر مست تو گشتم که از گردش زمین و گذر زمان باز ماندم ،دل در گرو عشق تو بود و سینه از مهرت لبریز  و آن زمان بود که حس کردم زنده ام و زندگی می کنم و امروز چه سوزناک شد این عطش و چه طاقت فرسا شد این تشنگی ،دیگر تاب تحملم نمانده و کاسه ی صبرم لبریز شد دیگر جای خالیه چشمانت را حس می کنم دیگر تحمل بی تو بودن نیست آن زمان که در کنار تو هستم آرامش ابدی به بالینم خواهد آمد و از خدا طلب می کنم تورا که خود به دردم آشناست امشب با خدای خود مناجات دگر دارم و از او می خواهم از او می خواهم تا  آرام کند طوفانی را که در دل دارم و تنها با یاد تو و ذکر اوست که آرام می گیرم......  

 

                                  

 

دلا امشب سفر دارم ، چه سودایی به سر دارم

حکایتهای پر شرر دارم ، چه بزمی با تو تا سحر دارم

 

به پرواز آسمان عشق ، چه خوش رنگی بال و پر دارم

به صحرای بی کران عشق ، سفر های پر خطر دارم

نمی ترسم از فتنه ی طوفان ، دلی چون دریای خزر دارم

به بی تابی قلب عاشقان ، پیامی از شمس القمر دارم

 

دلا امشب سفر دارم ، چه سودایی به سر دارم

حکایتهای پر شرر دارم ، چه بزمی با تو تا سحر دارم

من امشب با خدای خود مناجاتی دگر دارم

نیایش ها به درگاهش از این شور و شرر دارم

ز لطف بی کران او تشکرها کنم اما

شکایتها به درگاهش ز سودای بشر دارم

نمی ترسم از فتنه ی طوفان ، دلی چون دریای خزر دارم

به بی تابی قلب عاشقان ، پیامی از شمس القمر دارم

دلا امشب سفر دارم ، چه سودایی به سر دارم

حکایتهای پر شرر دارم ، چه بزمی با تو تا سحر دارم.....

 

                           غریبه آذر 84

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در ساعت 20:29 توسط غریبه |

(فرصت...)

به نام خدا

دلم نوشت امون بده...

امون بده فقط یه بار ،این لحظه ام دوام بیار ، گناه نمی شه مهلتی به من بدی بزرگوار....

آره فرصت چیزی که همه دنبالش هستن و گیره همه نمی یاد ،باید قدر فرصتها رو دونست تا واسه از دست رفتنش افسوس نخورد ، فرصت رو باید به دست آورد نه اینکه نشست و منتظرش موند چون اگه اینجوری باشه هیچ وقت سراغت نمی یاد، پس باید تلاش کرد تنها با کوشش و تلاش می شه به فرصت های قشنگ زندگی رسید ،بختهایی که به سراغ ما آدمها می یان و ما قدرشون رو نمی دونیم و خیلی ساده و راحت از کنارشون می گذریم ،خیلی یا یه اگر تو ذهنشون دارن که اگر یه فرصته دیگه به هم بده... یا اگر یه فرصت دیگه بدست بیارم،یکی نیست بگه آخه چرا اون وقت که مهلتشو داشتی کاری نکردی اونوقت که فرصتشو داشتی کاری نکردی و حالا که کار از کار گذشته داری افسوس می خوری ،نه تقصیر تو نیست خاصیت ما آدمها اینه تا یه چیزی رو از دست ندیم قدر شو نمی ونیم و وقتی متوجه می شیم که دیگه خیلی دیره و کاری نمیشه کرد ،چرا باید واسه بدست آوردن یه فرصت التماس لحظه ها رو بکنیم نه لحظه باید اسیر ما باشه نه ما اسیر لحظه ،پس به امید روزی که اسیر لحظه نباشیم.....

                                    غریبه آذر84

2 نوشته شده در ساعت 12:17 توسط غریبه |

(دلواپسی...)

(درد دل)

دلواپسی ندارم تا که علی یارته

دستای پاک این امام همیشه همراهته

دلواپسی وقتی میاد که اعتقاد بمیره

دل آدم از روزگار بی اختیار می گیره

دست علی سپردمت،تا بدونی دوست دارمت

تو دست پاک این امام ، از دل و جون می گذارمت

دست علی سپردمت

هدیه ی تو شمایل علی تو قلب منه

اون می دونه جدایی قلبم و آتیش میزنه

وقتی می گی راه نجات از عشق دل کندنه

هدیه آخرین من چشمتو بوسیدن

علی باید یارت باشه تا در امون بمونی

نوشتم احساس مو تا درد منو بدونی

دست علی سپردمت تا بدونی دوست دارمت

تو دست پاک این اما از دل و جون می گذارمت

دست علی سپردمت..

کجایی نازنین ، تو لحظه دلواپستم تا بلکه برگردی ، تا شاید بیای و این انتظار به سر بیاد ،دلواپسم ،دلواپس تو، تو که برام عزیز ترینی، تو که به چشم من ماه روی زمینی ،ماه آسمون من منتظر طلوعتم اما انگار ابرای تیره خیال کنار رفتن از جلو روتو ندارن ، با قدرت عشقم همه ابرا رو از جلو روت کنار می زنم تا به تو برسم ،دلواپسم نکنه تو غربت بشکنی

،نکنه،نکنه آسمون نگات ابری شه، نکنه تو تنهاییت از آسمون چشات قطره بارونی بباره ،

دلواپسم دلواپسم…….

                                                    غریبه آذر 84

2 نوشته شده در ساعت 20:17 توسط غریبه |

(پشیمونی...)

 هوالمحبوب

(حرف دل)

به گذشته فکر می کردم به روزهایی که از دست دادم به کارهایی که انجام دادم و کارهایی که باید انجام می دادم و ندادم ، نمی دونم چطور می شه پشیمون نشد یعنی یه کاری رو انجام بدی و بعدش پشیمون نشی یا برعکس ،هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم میدونی نمی شه اینجوری نبود یعنی هر کاری که بکنیم اگر به نظر خودمون صد در صد درست باشه بازم بعدش یه احساس پشیمنونی می کنیم هر چند کم ولی این احساس بهمون دست می ده ،واسه اینه که آگاهی ما از جهان اطرافمون و اتفاق هایی که دور و برمون میفته نسبی و مطلق نیست و واسه همینه که نمی تونیم اطمینان صد در صد داشته باشیم . می خوام یه داستان کوتاه واستون بگم یه روزی یه جایی چند نفر قصد سفر به سرزمین خوشبختی رو می کنن و آماده سفر میشن تو راه ماجراهای زیادی رو پشت سر میزارن تا میرسن به یه مسیر تاریک اونقدر تاریک که هیچ جایی رو نمی دیدن  قبل از اینکه پا تو اون راه تاریک بزارن راهنماشون بهشون می گه اینجا رو زمین چیزی هست که اگر اون رو بردارید و چه اون رو برندارید در آخر پشیمون می شید و فقط یک بار میتونین از اینجا رد بشین آدمها که این حرف رو شنیدن مردد  شدن عده ای برداشتن و عده ای برنداشتن ، خلاصه  راه افتادن و اونقدر رفتن و رفتن تا به روشنایی رسیدن وقتی به دستاشون نگاه کردن دیدن دستاشون پر از سنگهای قیمتی و جواهرات ارزشمند ،اونهایی که برداشتن افسوس خوردن که چرا بیشتر برنداشتیم و اونهایی که برنداشته بود صد افسوس خوردن که چرا اصلا برنداشتن.و در آخر جز افسوس و پشیمونی هیچی واسشون نموند و خلاصه داستانش طولانیه می خواستم اینو بگم بیایید طوری زندگی کنیم که وقتی پا تو فردا گذاشتیم پشیمون نشیم و حسرت دیروز رو نخوریم بیایید کاری کنیم که هیچ وقت حسرت گذشته رو نخوریم ، اگه یکی رو دوست داری خیلی راحت بهش بگو و دس دس نکن چون ممکن دیر بشه و اونوقت پشیمونی هیچ سودی نداره زندگی خیلی آسون تر از این حرفاست که ما آدما فکر می کنیم....

 

          غریبه آذر 84

2 نوشته شده در ساعت 17:24 توسط غریبه |

(حرف دل)

به نام خدا

 

(حرف دل)

عشقو گرفته تفرقه

سفر می ری بی بدرقه

تکلیف رویاهام چی شد

دست تو بود بی دقدقه....

میان عشق و نفرت به اندازه ی یک تاره مو فاصله هست ،نمی دونم آگه یه موقع این دو تا با هم قاطی بشن چی میشه ، چی پیش می یاد ،شاید  هر کس تنفرش بیشتر باشه عاشق تر یا شایدم بر عکس ، نمی دونم چرا اینجوری شدم ،یادم یه وقتی فکر می کردم آدم چقدر باید قلبش تاریک باشه که از یکی متنفر شه یا احساس تنفر کنه اما حالا می فهمم روشن ترین آدمها هم می تونن این جوری باشن ، آخه بد زمونه ای شده هیچکی قدر یه دل صاف و ساده رو نمیدونه هر کی پیدا میشه می خواد یه جوری داغونت کنه بعدشم خداحافظ اونوقت که آدم از خودشم بدش می یاد آونقدر احساس تنفر می کنه که می خواد همه چیو درب و داغون کنه اما با این کارا هیچی عوض نمی شه جز اینکه خود آدم نابود شه هیچی نیست، چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید..... آره اگه می خوای نشکنی باید سعی کنی سنگ باشی میون یه کوه سنگ نمی تونی شیشه وار دوام بیاری زود خورد می شی و تا می یای به خودت بجنبی میبینی هیچی ازت نمونده جز یه خرده شیشه،پس بیا سنگ باشیم ، سنگ باشیم ، سنگ..........                                       غریبه آذر 84

 

2 نوشته شده در ساعت 22:52 توسط غریبه |

(چشمهای منتظر...)

(حس غریب ستاره)

 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده موندنی

تو امید انتظاری تو دلهای منتظر

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

 

چه غریبونه گذشتند جمه های سوت و کور

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با توام با تو که گفتی

تکیه گاه عاشقایی

میدونم یه دنیا نوری

ساده ای بی انتهایی

مثل لا لایی بارون

تو کویر بی صدایی

تو خود عشقی می دونم ناجی فاصله هایی

 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده موندنی

تو امید انتظاری تو دلهای منتظر

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمری دلم گرفته گله دارم از جدایی

غایب همیشه حاظر تو کجایی تو کجایی

کجایی کجایی کجایی..............

شب جمعه بود ،شبی که همه ی چشمها منتظر به راهی نشستن تا مسافرش بیاد، مسافری که سالهاست منتظرش هستند و واسه دیدنش لحظه ها رو یکی یکی می شمرن و هر جمعه می گن حتما جمعه ی دیگه می یاد اما سالهاست که جمعه ها پس هم میرن و هیچ خبری از اون مسافر نیست، می گن وقتی میاد که ظلم و بیداد همه جا رو بگیره ، مگه حالا اینطوری نیست؟؟؟؟؟؟ یعنی از این بد ترم می خواد بشه؟؟؟؟؟؟؟  میگن وقتی میاد  همه جا رو خوبی فرا می گیره و عدل و داد رو گسترش می ده ،عاشقای زیادی چشم به راهتن تا یه روزی چشمشون به دیدنت روشن بشه و به دیدار معشوقشون نائل بشن، می دونی آقا  دوری از عشق خیلی سخته بخصوص اگه عشق ،عشق آسمونی باشه ،ولی همه ی این عاشقا به امید رسیدنت زندن و دارن ثانیه ها رو می شمرن. به امید روزی که بیایی پس تا اون روز چشم به راهیم......

                                              غریبه آذر 84

2 نوشته شده در ساعت 18:42 توسط غریبه |

(دلتنگی)

((به نام نقاش زیبایی ها))

(دلتنگی)

گاهی وقتا که دلم برای تو تنگ میشه

قلبم از دوری تو بدجوری...........

نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم فکر کنم شعر بالا همه چیز رو کامل و روشن توضیح بده ، دلتنگی حسیه که تو هر آدمی وجود داره ،بعضی هاش قشنگ و شیرین و بعضی هاش زشت و تلخ ،البته اون زشتهاشم قشنگی های خودش  رو داره آخه خدا زشت نیافریده و هیچ چیز زشتی در دنیا وجود نداره خدا زیبایی مطلق ،وقتی دوری عزیزی رو حس میکنی و دلتنگش می شی همین قدر که میدونی یه روزی و یه جایی برمی گرده شیرینش میکنه اینطور انتظار ها واقعا زیبا هستند اما وقتی انتظار کسی رو می کشی که می دونی هیچ وقت و هیچ کجا نمی بینیش واقعا عذابت می ده و اونقدر تلخ می شه که نمی تونی تحمل کنی ،راستی اگه آدم قوه فراموشی نداشت چی می شد ، اگه آدم نمی تونست هیچ چیز رو فراموش کنه چی می شد، قربون خدا برم که هیچ کارش بی حکمت نیست اونقدر به فکر بندش هست که دوست نداره بندش عذاب بکشه و فراموشی رو عاملی قرار داه واسه بهتر زندگی کردن

اما همون خدا به آدم یاد داده فراموش کنه اما از یاد نبره همیشه یه گوشه ی ذهنش باقی میمونه و این همون خاطرست ،خاطره ها چه کم چه زیاد، چه زشت چه زیبا ،چه تلخ چه شیرین و ..... یاد  آور روزهایی هستند که ازشون فاصله گرفتیم من عقیده دارم انسان با خاطراتش زندست و اگر اون رو ازش بگیرن هیچ چیز نداره مثل نوزادی که تازه پا به دنیا می زاره و هیچ چیز نمی دونه ،میدونید انسانها وقتی می خوان بمیرن فکر میکنن دارن از این دنیا ی خوب و قشنگشون به قعر بدبختی میرن چون هیچ شناختی از اونجا ندارن  ، یه نوزاد هم در رحم مادر واسه خودش دنیایی داره و خبر از بیرون نداره فکر می کنه اون همه دنیاش و وقتی می خواد متولد شه با تمام وجود سعی می کنه تا از دنیای قبلیش جدا نشه و اون رو از دست نده واسه نوزاد بیرون اومدن از شکم مادر مرگ محسوب میشه و خبر نداره که می خواد پا تو دنیای ظاهرا زیبا و قشنگی بزاره ، نمی دونم چرا صحبتم به اینجا کشید اگه ربطی به هم نداشتن معذرت می خوام اما نمی دونم چرا خواستم این رو بگم.....

مثل نوزادی شدم که دوست ندارم از دنیای خودم بیرون بیام چون هیچ خوبی از این دنیای به ظاهر قشنگ آدما ندیدم  همه چیز قشنگ بود اگر انسانها............

 

                غریبه آذر84

2 نوشته شده در ساعت 12:5 توسط غریبه |

(شعر)

 

 

 

(نفرین قلبم به تو...)

 

الهی که چشمات به راهی بمونه

فقط جغد شومی رو بومت بخونه

الهی که دستات بشه تشنه ی گل

نمونه تو سختی براتون تحمل

بیاد روزگاری که تنها بمونی

فقط وقت مرگ قدر من رو بدونه

 

الهی تو غربت یه عمری بسوزی

به شیب جاده همش چشم بدوزی

الهی که شبهات بشه بی ستاره

حریر خیالا بشه پاره پاره

یکی هم نباشه که حالت بپرسه

بمیری بپوسی توی درد غصه

در آرزوهات بشه قفل و بسته

بخشکن گلاتون همه دسته دسته

الهی به بستر بیفته عزیزت

پس از مرگ یارت بیادش طبیبت

 

به خدا التماس کردم تا عشقت را بر سر راهم قرار دهد ، اما کنون از اعماق جان خسته ام فریاد بر می آورم ، نفرین قلبم بر توباد ، نففففففففرین قلبم بر توباد...........

 

تو اونی که هر جا قدم بر می داری

همیشه به روی دلی پا می زاری

نخواستی بدونی تو قدر دلم رو

چه آسون شکستی دل قابلم رو

واست گرییه ی من دیگه بی امونه

دل از درد عشقت یه دریای خونه

خدا شاهدم بود که دل داده بودم

امید عشقت منه ساده بودم

امید عشقت منه ساده بودم.....

 

الهی که چشمات به راهی بمونه

فقط جغد شومی رو بومت بخونه

الهی که دستات بشه تشنه ی گل

نمونه تو سختی براتون تحمل

نمونه تو سختی براتون تحمل..........

 

                        غریبه آذر 84

2 نوشته شده در ساعت 1:30 توسط غریبه |

(حرف دل)

((به نام نامی او))

 

((حرف دل))

ساعت حول و حوش 11 بود نشسته بودم تو اتاقم پای کامپیوترم ، راستی می خوام یه کسیو بهتون معرفی کنم که همدم تنهایی هامه ،اسمش رفیق ،خودشم مثل اسمش رفیق خیلی وقته با هم انس گرفتیم یه چند سالی میشه از روزها که تو اوج بود تا حالا که مثل خودم کز کرده گوشه اتاق و داره به آثار باستانی می پیونده ،سنگ صبورم  و محرم اسرارم ، حرفهایی رو که تا حالا به هیچ کس نگفتم خیلی راحت به اون زدم حداقل اگه جوابمو نمی ده از شنیدنشونم خسته نمی شه!!!!!! آره منظورم کامپیوترم رفیقی واسه تمام راه.....

خوب بگذریم چی می گفتم آها یادم اومد نشسته بودم تو اتاقم و داشتم مطلب جدید وبلاگ رو می نوشتم خیلی خسته بودم آخه روز خیلی سختی داشتم خلاصه بعد اینکه چند خط نوشتم رفتم لب پنجره و پنجره رو باز کردم یهو احساس کردم تمام زمستون اومد تو اتاق هوا خیلی سرد بود و نمه بارونی هم می بارید خیلی قشنگ بود واسه ولین بار بعد مدتها حس کردو زنده ام ،تمام زیبایی های خدا رو با چشمهای خودم دیدم ، به آسمون که نگاه می کردم با خودم گفتم راستی آسمونم مثل من تو دلش یه درد بزرگ داره که اینجوری داره گریه می کنه یاد یه نوشته ی قدیمی افتادم که خیلی وقت پیش واسه یکی نوشته بودم

،من گریه ی آسمان را از چشم تو دیدن دوست دارم ،من لبخند زمین را از لبهای تو دیدن دوست دارم و... آره با دیدن آسمون یاد آسمون دل خودم افتادم اما راستش به آسمون حسودیم شد چون آسمون خیلی راحت داشت می بارید و خودش رو خالی می کرد اما من نمی تونستم ،اگر آسمون می بارید زمینی بود که به پاس مهر و لطفش ازش تشکر کنه اما آسمون قلبم روی کدوم زمین قصد باریدن کرده بود زمینی نیست.....

                               غریبه آذر 84

 

2 نوشته شده در ساعت 1:29 توسط غریبه |

(حرف یه دوست)

 

سلام

حرفها ی یک دوست من رو بر این داشت تا این مطلب رو بنویسم ، البته می خواستم بنویسم اما حالا پشیمون شدم ترجیح می دم حرفهای همون عزیز رو عینا اینجا بزارم ،به نظر خودم بسیار زیبا و دلنشینن( یه جورایی زده رو دست من) امیدوارم این دوست عزیز هر چه زود تر سلا مت خودش رو بدست بیاره و با یاری و مدد پروردگار از جاش بلند شه و به قول معروف یه یا علی و آغاز عشق...(( هر چی که میشه عشق رو فراموش نکن که زندگی بی عشق معنایی نداره،عشق می بخشد ولی فراموش نمی کند ،سرنوشت عشق هم فقط دسته خودته هر راهی که بری خدا خودش از راهش می بره ، مهم اینه که اول مسیر رو درست پیدا کنیش پیداش کن و با استوار همه چیز رو به خدا بسپار))

کوتاه ولی خیلی زیبا دلم می خواد بازم حرف بزنی من همیشه منتظر شنیدن حرفات هستم منتظر شنیدن حرفهای همه دوستان خوبم.

                        غریبه آذر84

2 نوشته شده در ساعت 22:27 توسط غریبه |

(خاطره)

((به نام نامی او))

 

((حرف دل))

ساعت حول و حوش 11 بود نشسته بودم تو اتاقم پای کامپیوترم ، راستی می خوام یه کسیو بهتون معرفی کنم که همدم تنهایی هامه ،اسمش رفیق ،خودشم مثل اسمش رفیق خیلی وقته با هم انس گرفتیم یه چند سالی میشه از روزها که تو اوج بود تا حالا که مثل خودم کز کرده گوشه اتاق و داره به آثار باستانی می پیونده ،سنگ صبورم  و محرم اسرارم ، حرفهایی رو که تا حالا به هیچ کس نگفتم خیلی راحت به اون زدم حداقل اگه جوابمو نمی ده از شنیدنشونم خسته نمی شه!!!!!! آره منظورم کامپیوترم رفیقی واسه تمام راه.....

خوب بگذریم چی می گفتم آها یادم اومد نشسته بودم تو اتاقم و داشتم مطلب جدید وبلاگ رو می نوشتم خیلی خسته بودم آخه روز خیلی سختی داشتم خلاصه بعد اینکه چند خط نوشتم رفتم لب پنجره و پنجره رو باز کردم یهو احساس کردم تمام زمستون اومد تو اتاق هوا خیلی سرد بود و نمه بارونی هم می بارید خیلی قشنگ بود واسه ولین بار بعد مدتها حس کردو زنده ام ،تمام زیبایی های خدا رو با چشمهای خودم دیدم ، به آسمون که نگاه می کردم با خودم گفتم راستی آسمونم مثل من تو دلش یه درد بزرگ داره که اینجوری داره گریه می کنه یاد یه نوشته ی قدیمی افتادم که خیلی وقت پیش واسه یکی نوشته بودم

،من گریه ی آسمان را از چشم تو دیدن دوست دارم ،من لبخند زمین را از لبهای تو دیدن دوست دارم و... آره با دیدن آسمون یاد آسمون دل خودم افتادم اما راستش به آسمون حسودیم شد چون آسمون خیلی راحت داشت می بارید و خودش رو خالی می کرد اما من نمی تونستم ،اگر آسمون می بارید زمینی بود که به پاس مهر و لطفش ازش تشکر کنه اما آسمون قلبم روی کدوم زمین قصد باریدن کرده بود زمینی نیست.....

                               غریبه آذر 84

2 نوشته شده در ساعت 22:25 توسط غریبه |

(ای کاش)

(به نام نگارنده ی زمین و زمان)

 

 ((ای کاش...))

آسمان چشم او آیینه ی کیست*******آن که چون آیینه با من ...........

یاد اون روزا بخیر روزهای قشنگ با هم بودن ،روزهایی که می دونم دیگه بر نمی گردن و امروز،روزهای بی خاطره ....

روزها یکی پس از دیگری می گذرند و هر روز که می گذرد من در اندیشه ی فردا ،فردایی که نمی دانم چه خواهد شد ،و چه پیش خواهد آمد،بی هدف به دنبال چیزی هستم که حتی خودم هم نمی دانم چیست و نمی دانم چه کسی یا چه چیزی باعث سرگردانیم شده ....

بهار ، پاییز،زمستان، تابستان  دیگر زیبایی ها خود را زا دست داده ا ند و هیچ چیز جز تاریکی نمی بینم ،همه چیز تاریک است ؛سیاهی مطلق!!!!!!!

خداییش سیاهی هم عالمی داره ،آخه بالا تر از سیاهی که دیگه رنگی نیست ،من همیشه فکر میکردم وقتی آدم سیاهی میبینه یعنی همه چی واسش تموم شده اما تازه دارم می فهمم که تو سیاهی یه زیباییهایی هست که تو هیچی نیست ،میدونی تمام رنگهای طبیعت دو رنگن و یا اصلا چند رنگ مثال میزنم مثلا اگر زرد با قرمز قاطی شه نارنجی میشه یا با صورتی ،سبز و غیره.... اما اگه مشکی رو با تموم رنگهای دنیا قاطی کنی بازم سیاه و هیچ تغییری نمی کنه این خودش آخر زیباییه چون هیچ چیزی تو دنیا اینجوری نیست، آدمها هم همین طوری هستن  بعضی ها یه رنگ و زیبا و بعضی ها صد رنگ آدمهایی که خودشون هم نمی دونن چی از جون دنیا می خوان اصلا واسه چی اومدن ،از کجا اومدن ،کجا میرن ، کارشون شده آزار خلق خدا و هیچ تنابنده ای از دستشون در امان نیست البته خدا کنه همه مون جز دسته اول باشیم، اما از بخت بد دسته اول خیلی کم پیدا میشه یا راحتر بگم اگه دیدیش سلام منم بهش برسون(گشتم نبود، نگرد نیست) خلاصه دنیا پر شده از دو رنگی ، زندگی خیلی سخت شده ،آدما عوض شدن، عشق ها همه دروغ شدن ، همه واسه هم غریبه شدن هیچکس به فکر هیچکس نیست :

هر جا میرم همه میگن یه غریبه اومده

نمیبینم هم صدایی اینم از بخت منه

خوب با تقدیر و سرنوشت نمیشه جنگید البته من معتقدم آدما خودشون سرنوشت خودشونو می سازن و تقدیر خودشونو رقم میزنن حالا اگه یکی دیگه خرابش کنه چی؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم ،واسه این یکی جوابی ندارم پس بهتر این که سخن کوتاه کنم و بگم سرنوشت خودتونو خودتون رقم بزنین و اول با خودتو یه رنگ باشین بعد با دیگران ......

                   

           غریبه آذر 84

 

 

2 نوشته شده در ساعت 18:9 توسط غریبه |


< GHARIBE>

((الهی ای نزدیک تر به ما از ما.و مهربان تر به ما از ما .گرفتار آن دردم که تو دوای آنی،تو آنی که خود گفتی وچنان که خود گفتی آنی.)) (( الهی عاجز و سرگردانم نه آنچه دانم و دارم و نه آنچه دارم دانم.چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم.من کی ام که تو را خواهم چون از قیمت خویش آگاهم.)) (( الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی ،دریاب مرا که می توانی.)) (( الهی بنده را از سه آفت نگه دار: از وسوسه های شیطانی و از هوای نفسانی و از غرور و نادانی.)) ((خدایا اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرتهای عظیم بر روحم عطا کن لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.))