![]() |
|
.................... به نام آفریدگار زمین و زمان... و امروز آنچنان از اعماق و جودم فریاد بر می آورم که گویی دنیا به آخر رسیده و من در انتهای عالم ایستاده ام و به بی کسی خود می نگرم و می نالم ، می نالم به سان مادری که فرزند کوچک خود را از دست داده و در غم هجرتش نالان است . امروز تنها همسفر من خاطراتم است، خاطراتی که تاب کشیدنشان را به دوش ندارم و تصمیمی بزرگ می گیرم و می گذرم در حالی که هیچ بر دوش ندارم ،تهی می شوم از هر چه نا خالصیست و به افق زیبایی می نگرم که به امید روز آزادی بدمد به راه ادامه می دهم توشه ام هوا و همسفرم باد است و مونس تنهاییم دو گوش است که اگر مجبور نبودند بی شک مرا یاری نمی کردند ، و یارای رفتنم دو پا که دیگر رویی ندارم تا به آنها بنگرم و تمام وجودم مالامال از اندوهی بزرگ که خود در نمی یابم چرا اینچنین مرا به کام خود می کشد ، به کدامین گناه به اسارتم می برند ، آخر کسی پاسخی به من بدهد به کدامین بد اینچنین مجازات می شوم ،آه خدایاااااا ،این راه را پایانی نیست؟؟؟؟ این درد را درمانی نیست؟؟؟؟ در ظلمات جهل خود فرو رفته ام بار خدایا تو مرا روشنی بخش که بی تو هیچم ، پروردگارا دیگر یارای رفتنم نمانده خودت نیرو ببخش ، خالقا مستمندم حقیرم تو مرادم بده که از آشکار و نهان با خبری ...... هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وان که این کار ندانست در انکار بماند.... غریبه بهمن 84
2
نوشته شده در ساعت 0:45 توسط غریبه |
|
|