تبليغاتX
خدایا اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرتهای عظیم بر روحم عطا کن لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عزیز بر جانم ریز حرف دل


نیمه ی گمشده000

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم

                         

                        از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم...

 

نیمه ی گمشده ی من ،سالهاست که می جویمت ،سالهاست که در انتظار طلوعت غروب می کنم و می خوانمت تا بلکه پرتو افشانی و سیراب سازی این شمار خسته را

دیریست که دلم در فراغت نالیده است و در وصالت اشک ریخته...

 

هان تو ای همه ی وجود من که نمی دانم از کدامین سو فریادت کنم تا پاسخم را دهی کجا بجویمت؟؟ در غربت لحظه هایم !!!!

باز ماندم از این گران ،درمانده ام ،از پا افتاده ام ،هستی تویی ممات تویی سرچشمه ی حیات تویی...

و من تشنه از جام شرابت ولی سیراب از فرط سرابت!!

و باز خواستمت پس طلوع کن تا بسوزانی سرمای روحم را، پس طلوع کن تا بگریانی یخهای جسمم را...

پس شتاب کن زیرا زمان زود پیر می شود..............

 

                            غریبه اسفند 84

2 نوشته شده در ساعت 22:44 توسط غریبه |

زندگی000

زندگی زیباست ای زیبا پسند

                  زیبه اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

 که از برایش می توان از جان گذشت......

 

شاید زندگی به این سختی هم که فکر می کنیم نیست و نه به آن آسانی

باران،ببار تا بشویی ، سر ما بسوزان.

در انقباض جسم و در انبساط روح ، به تازگی سرما ی خیس پرواز می کنم.

و در آسمان خیالت رنگ مهر را رقم می زنم تا بدانی و بمانی که می دانم و می مانم...

و به طلوع صبح آرزوها می اندیشم!!!

نفس می کشم

                   زندگی می کنم!

                                        حتی اگر شده چند لحظه.....

 

                    غریبه اسفند 84

2 نوشته شده در ساعت 22:43 توسط غریبه |

دل

 

با کار خرابات نشینی چه کنم

با گدا نشسته ، با شاه نشینی چه کنم

گفت : از عشق گداییشت اگر شاه شدیم

چون شمع خرابات شدیم ماه شدیم

ای عشق من

گفتم تو بگو که من چه باید بکنم

نباید بکنم آن چیست بگو که من

گفتم بنویس چه ساکتی دیر شده

گفت دیر نگو بگو زمان پیر شده

ای عشق من

گفتم تو بگو که شعر من کافی نیست

از حق تو بگو که قصد حرافی نیست

گفتم چه کنم که باعث قهر اللحق نشوم

گفت بیدار بمان که حق نا حق نشود......

 

عاشقانه می پرستمت ای عزیز، دوستت دارم، تو که هیشه و در همه حال با منی و از من با خبری تو که در خیال منی خواه من باشم و خواه نباشم تو با منی ، تویی که با غمهایم می گریی و بر شادی هایم لبخند می زنی تویی که هر زمان با منی با تو هستم ای مهربان ترین که مورد بی مهری روزگار قرار گرفته ای اگر چه دست سرنوشت اینچنین بی حمانه ما را از هم دور نشانده اما بدان و آگاه باش که هر ضربان قلب من نام تو را فریاد می زند و با یاد تو سر خوش است پس زنده باش و زندگی کن و عاشق باش و پا پس نکش............

 

                                  غریبه اسفند 84

2 نوشته شده در ساعت 0:19 توسط غریبه |

قصه ی غصه ی دل......

گر نبودیم ما سزاوار قصه های عشق

آن ناسزای قصه منم

                    حقا سزا تویی.........

من عاجزانه گریختم از بند ایمانم چه سود

پای گریز از من و رد پا تویی........

ناراضی ام از این روز و روزگار خود

اما ، آن رٌزن امید من و راض رضا تویی

در ابتدا تو بودی و در انتها تویی

من، مجرمم به جرم تو و اینک جزا تویی.............

 

با امروز چهار روزی می شود که غمگینم و چها روزیست که می خواهم باران را ببینم اما نمی شود،دیروز دعا کردم باران ببارد ،اموروز هوا آفتابی آفتابی بود!؟

با سرمایی که به بدنم رسوخ کرده و نوعی از زندگی که دوست داشتنی نیست. عشقم را جا گذاشته ام و راه برگشتی نیست. و همه برای خوشبختی ام کف می زنند، اگر نگفتم به تو که چقدر دلم از دوری دریا سوخت و چقدر انتظار کشیدم تا........... از ینکه چقدر دل تنگ دریا هستم و چقدر غم زده و نمی دانی و نمی توانی بفهمی عمق حرفم را که کاش در طوفان دریای نگاهت میمردم و اینچنین در بر معشوق خود را ناچیز نمی پنداشتم و امواج زنده را حس می کردم سرمای شن های ساحل را می شندیدم صدای خروش را و می دیدم غم غربت خویش را اما زنده نمی ماندم ،این گونه که بیبنم فردا را.

 

                               آه که چقدر از تنهایی بیچاره ام !!!!

 

 

                              غریبه اسفند 84

2 نوشته شده در ساعت 17:45 توسط غریبه |

آدمها

میگن دنیاست حیرونه

می گم نه دل پریشونه

وقتی که پشتت خالی یا تکیه کات پوشالیه

حتمی زمینت میزنن امیدتم خیالیه!!!

قلب های کوچکی اینجا هستند که خیلی از هم دور نیستند اما همه تنهایند.

همه در حال رنج کشیدن اند و همه برای هم نگران اند

چشمهایی که به هم خیره می شوند و نگاهایی که غریب نیستند و درد هایی که از هم پنهان می شوند

آدمهایی که برای هم عادی می شوند

و وجود همه بی آرامش و محزون است و همچون دریایی پر تلاطم

و امروز از پس این امواج او سر برافراشته است تا بگوید : من هستم ، بودم و می مانم......

غریبه اسفند 84

2 نوشته شده در ساعت 0:36 توسط غریبه |

دل

من عاجزانه گریختم ،از بند ایمانم چه سود

پای گریز از من و رد پا تویی

ناراضی ام از این روز و روزگار خود

اما ، آن رٌزن امید من و راض رضا تویی

در ابتدا تو بودی و در انتها تویی

من مجرمم به جرم تو و اینک جزا تویی.............

 

به پایانی کوتاه رسیدم و دوباره آغاز کردم.چقدردلم ترسید، از اینکه آغازی در گر نباشد دوباره . و اکنون گویی قدرتی دوباره یافته ام ، اگر چه هنوز کرختی ترس را در وجودم احساس می کنم . چه غم سنگینی کشیدم و به چه ظلمتی فرور رفتم و دست و پا زدم و تو نبودی ترسیدم ، تو نبودی رنج کشیدم، تو نبودی غم ، حسرت ، بی پناهی ، همه را به چشم دیدم اما تو نبودی.....

و چطور آمدی یا آمدم که دوباره یافتمت و فراموش کردم قصه ی غصه را

چون تو بودی . تو هستی و تو می مانی.....

غریبه اسفند 84

2 نوشته شده در ساعت 0:35 توسط غریبه |

(درد دل)

بر اصل و نسب بالی

ای اصل و نسب عالی

ای زاده ی هفت پشت اصالت

در مکتب عشاق اگر این بود جوابت

لعنت به تو عشق تو ذات خرابت!!!!!!!!!!!!!!!!

رفتیم و از این رفتن بسیار تو را بخشید

آزادی و تو قلب تو بر رفتن ما خندید

آن تازه رس نوبر گر حالمو پرسید:

گو شکر خدا گفتمو راضی ز صوابت

لعنت به تو عشق تو ذات خرابت!!!!!!!!!!!!

در آیینه ات بنگر حیوان صفتی بینی

حاشا نکن این باور این دست تو نیست این

این است ترازوی عدالت تو پادشه مکر و رضالت

ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت

تو پیش کش قصه ما هم به سلامت...........

گفتم که گلی افسوس پا تا به سرت خار

این مستی پیروزی چند است و نه بسیاره

سقای هزار تشنه ی آواره

سیراب شدن جملگی از آب سرابت

لعنت به تو ذات خرابت.......

در مکتب عشاق اگر این بود جوابت

لعنت به تو عشق تو ذات خرابت!!!!!!!!!!!!!!!!

ای عاشق پوشالی بر اصل و نسب بالی

ای کاش نبینی تو آن روز که پا مانی

در مکتب عشاق اگر این بود جوابت

لعنت به تو عشق تو ذات خرابت!!!!!!!!!!!!!!!!

ای شنا گر قابل تو آب نمی دیدی

بازیچه ی شب گردان مهتاب نمی دیدی.............

 

بدون شرححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححح!!!!!!!!!!1

این قطعه بالا رو نوشتم واسه اونی که فکر می کنه همه چیز همونطور که اون فکر می کنه هست ، واسه اونی که فکر می کنه همه چیز رو می فهمه ،واسه اونی که فکر می کنه همه چیزه همه چیز .......

این شعر از خیلی قبل تر تو ذهنم بود فقط مناسبتش و نمیدیدم که بخوام بگمش الانم نمی دونم چرا خواستم این رو بنویسم نمی دونم چرا فکر کردم حالا دیگه وقتشه، وقتشه یکم بیشتر فکر کنی ،وقتشه یه نگاه به خودت بکنی ببینی کجای دنیا ایستادی ،چی می خوای و چی ازت می خوان ، تا حالا یه نگاه به خودت کردی ببینی بقیه در موردتت چی فکر می کنن ، تا حالا وقتی رفتی برگشتی ببینی پشت سرت چه خبره و و و و ؟؟؟؟؟؟؟ و هزاران هزار سوال دیگه فکر نمی کنم یا کمتر کسی رو سراغ دارم که جواب همه اینا رو بدونه ، چرا خودم واسش هیچ جوابی نداشته باشم ،چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟!!!!!!!!!!!!!!!؟!؟

غریبه اسفند84

2 نوشته شده در ساعت 23:35 توسط غریبه |

دل نبریدیم اگر دل شکست

در نشکستیم اگر در ببست

باور تقدیر به سر داشتیم

از پی بر داشت نمی کاشتیم

به گفتگو نشسته ام، با خود دل شکسته ام

غریب باغ سر عشق، دل به کسی که بسته ام

چه سود با ندامتم که تشنه ی محبتم

هر چه زدم نمی برم، راه به ترک عادتم

یار گر من را نگیرد دست کم

بگذرم، بگذرم، بگذرم از شهرت فرهاد هم

صد بار سفر کردم به عشق به مقصودی

هر بار فقط ای یار تو مقصد من بودی

یار گر من را نگیرد دست کم

بگذرم بگذرم بگذرم از شهرت فرهاد هم

یار با من مهربان باشد اگر

حسرتی بر دل نمی باشد دگر

من از آن مجنون هم مجنون ترم

من به نرخ جون محبت می خرم

یارگر من را نگیرد دست کم

بگذرم بگذرم بگذرم از شهرت فرهاد هم

ما که به دل عشق تو را کاشتیم

ما که به سر شوق تو پنداشتیم

بود اگر صحبت دوست داشتن

بیشتر از هر که تو را داشتیم...........

 

دلم می خواست می تونستم فریاد بزنم ، دلم می خواست می تونستو فریاد بزنم که من هنوز هستم ،هنوز نفس می کشم هنوز می تونم باشم ،اما!!!!!!!!!!!

هر چی تلاش کردم نشد ، آخه به کی بگم با کی بگم هر چی فکر کردم دیدم هیچ کس نیست 0(( دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد)) و من باز ماندم که چرا نمی توانم که چرا خواستم و نتوانستم...

می دونی گاهی تو زندگی پیش میاد که آدم می خواد بگه اما نمی تونه یا شایدم می تونه اما نمی دونه(( نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بستست)) پس واسه گفتن باید تونست و واسته تونستن باید دونست............

غریبه اسفند84

2 نوشته شده در ساعت 23:34 توسط غریبه |


< GHARIBE>

((الهی ای نزدیک تر به ما از ما.و مهربان تر به ما از ما .گرفتار آن دردم که تو دوای آنی،تو آنی که خود گفتی وچنان که خود گفتی آنی.)) (( الهی عاجز و سرگردانم نه آنچه دانم و دارم و نه آنچه دارم دانم.چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم.من کی ام که تو را خواهم چون از قیمت خویش آگاهم.)) (( الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی ،دریاب مرا که می توانی.)) (( الهی بنده را از سه آفت نگه دار: از وسوسه های شیطانی و از هوای نفسانی و از غرور و نادانی.)) ((خدایا اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرتهای عظیم بر روحم عطا کن لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.))