![]() |
|
آرزوی محال... ((آرزوی محال)) بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق............... نمی دانم چرا و چگونه این سان آزمایش شدم و نمی دانم چرا حتی بعد از این همه سختی هنوز که هنوز سر در گمم شاید اگر بیشتر می اندیشیدم کار به اینجا نمی کشید و راه به اینجا نمی یافتم ، هم دلگیرم از اینکه چرا به اینجا رسیده ام و هم خوشحالم که اینجا هستم ،هان ای محبوب من خود نگاه کن چنان که بی نگاه تو هیچم ای تمام هستیم نظر کن ...... یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حضر کن لحظه ای چند ب این آب نظر کن آب آیینه ی عشقی گذران است تو که امروز نگاهت به نگاه دگران است باش فردا که دلت با دگران است...... خیلی حرف دارم خیلی ،یه چیزایی هست که بد جور تو دلم مونده وقت زبون گفتنش نیست ،یه چیزایی که خیلی وقت مونده تو گلوم و می خوام بگم ،دیگه می خوام حرف بزنم نمی خوام افسوس امروزم فردا داشته باشم همونطور که امروز افسوس دیروزم میخورم . خیلی اشتباه کردم می دونم اما باعث بانی تمامش خودم نبودم همیشه بازیگر سکانس آخر بودم هیچ چیز با من نبود همیشه تمام کننده بودم فاما این بار می خوام شروع کنم می خوام تو اولین پلان زندگی کنم می خوام تو لحظه عاشق باشم نمی خوام فرصت پرواز رو از دست بدم می خوام پروانه بشم نمی خوام اونقدر تو پیله بمونم تا بگندم می خوام پرواز کنم این بار حتی بدون بال.... همسفر اهل سفر باش تا آخر..... بی تو تنها به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...... غریبه بهمن 85
2
نوشته شده در ساعت 14:33 توسط غریبه |
|
|